ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
الا که تا سـر نـی بـال و پـر درآوردی بگـو چگـونه شد از دِیْر سر درآوردی چـراغ خـانـۀ زهـــرا! مـیـان کـافــِرهـا در این مکـاشـفه قرص قـمر درآوردی بـه مـیـهـمـانی خـون خـدا بـیـا راهـب! بیـا کـه از دل صنـدوق، زر درآوردی اسـیـر مـنـطـق دِیْـرِ خـراب بـودی کـه حـسـیـن آمد و از عـشـق سـردرآوردی بـیـا تو لااقـل آزاده بـاش و این سـر را بــه احـــتـــرام درآور اگـــر درآوردی چرا تحیّر محضی؟! به ما بگو راهب! مگر چه چیزی از آن غیر سر درآوردی؟! چرا به ولـولـه افـتـاده آسـمان و زمـین ستون عـرش خـدا را مگر درآوردی؟! رگ بریده، لب خـشک، گَـرد خاکـستر بگـو چه دیـدی؟ با چـشم تـر درآوردی تمام شب تویی و پرسشی که کعبه گریست حسین جان! چه شد از دِیْر سردرآوردی؟! |